بوی عیدی، بوی ....
پسر مامان، عید کم کمک داره می رسه.... عید قشنگ نوروز و فصل زیبای بهار :-))))

. من و تو هم مثل بقیه ادما که این روزا توی جنب و جوشن و دارن خودشونو واسه عید اماده می کنن، حال و هوای عیدی داریم: خونه تمیز می کنیم...، خرید می ریم ...، یا از هوای خوب استفاده می کنیم و می ریم پیاده روی... من که عاشق اسفند ماه هستم، از خود عید هم بیشتر:-))))

. امسال، یه عید خیلی خاصه !!!! از اون جهت که تو پسر مامان یه کم بزرگ شدی و با مامان این ور و اون ور می ری.... و توی کارا هم کمک می کنی!!!!!!!!!
. سال قبل اولین عیدی بود که با ما بودی و از هر جهت یک عید کاملا متفاوت بود.... ولی چون خیلی کوچولو بودی و ما هم همش نگران بودیم تا خسته و مریض نشی، خیلی خیلی خودمونو محدود کرده بودیم... مثلا چهار شنبه سوری بیرون نرفتیم، توی عید هم چون هوا تقریبا سرد بود زیاد جایی نرفتیم و... اما امسال که تو بزرگتر شدی، راحت تر بیرون می بریمت و خیلی خیلی لذت می بریم از گشتن با تو :-))))
. امسال اوضاع خونه خیلی شلوغ پلوغه، هم به خاطر وسایل تو و این که وقت نمی کنم مرتب کنم و هم به خاطر این که خانومی که می اومد کمکمون، دیگه نمی تونه بیاد، خلاصه من موندم و دنیای کار.... و تا کارگر بیاد و خونه رو تمیز کنه، باید خودم همه چی رو مرتب کنم و تازه شروع کردم....کی تموم می شه؟؟؟ نمی دونم!!!
. با تمام اینا، کار کردن و خونه تکونی هم این روزا خوب و دوست داشتنیه، چون پسر مامان توی همه کارا به مامانی کمک می کنه
این روزا:
. کمدا رو می ریزیم بیرون و لباساشو تا می کنیم

. گردگیری می کنیم



. (مامان، دیگه اتاقمو کشیف نکنی )

. با هم خرید می ریم

. اسباب بازی می خریم


. کفش عیدی می خریم
. توی خیابون ماهیا و سبزه ها رو نگاه می کنیم

. عکس می گیریم (این هم هفت سین ویلاژ توریست که بیشتر شبیه سفره عقده)

. می گردیم و می گردیم تا بابایی بیاد دنبالمون و تو هم می پری بغلش

. بعد می ریم ناهار می خوریم



. خسته از عکس گرفتن

. و یه خواب راحت بعد از این همه کار

. اما از تغیرات و کارای جدیدت توی این دو هفته:
. تکرار کردن کلماتی که می شنوی و تقلیدت از کارای ما دیگه خیلی زیاد شده و نمی شه همه رو گفت
. با ترانه ها هم هم خونی می کنی و این کار رو از تقریبا دو ماه پیش شروع کردی و اهنگ مورد علاقت هم اهنگ گیلکی امشو شیمی خونو شیرینی خورانه اوه اوه
. یکی دیگه از کارایی که خیلی وقته انجام می دی و باز یادم رفته بگم اینه که: وقتی می گیم سوشیانس کو؟؟ می زنی روی سینت و خودتو نشون می دی

. 10 اسفند بدون این که دستتو از جایی بگیری پا شدی وایستادی... و دیگه تکرار نکردی تا 22 اسفند که هی دستتو به جارو برقی می گرفتی و پا می شدی و بعد دستتو ول می کردی و ذوق زده می خندیدی:-)))))) و ما هم تشویقت می کردیم و بعد می افتادی و دوباره از نو....
. خیلی علاقه داری بری خونه مامان جون و اونجا خیلی بهت خوش می گذره:-)))
. هر کی در خونه رو بزنه خوشحال می شی و فکر می کنی خاله اومده :-)))) و وای به روزی که خاله نباشه خیلی ناراحت می شی و گریه می کنی:-((((
. بلدی با ماشین قدرتیت کار کنی و قشنگ روی زمین با فشار عقب جلوش می کنی تا حرکت کنه
. این روزا خودت به تنهایی کلاغ پر بازی می کنی : گوی پ گوییش پ
. مثل اوایل تاب بازی دوست نداری
. خیلی با خودت حرف می زنی و دو تا کلمه رو خیلی می گی : گید گیدایه و گوگو دایده :-))))
. ببیشتر از قبل توی کالسکه دووم می یاری

. گاهی وقتا روی صندلی ماشین می شینی، گاهی نه

. قوطی مداد رنگیت یک استوانه فلزیه که تو دوست داری درشو برات باز کنم و مداداشو بریزی بیرون و بعد دوباره بذاری توی قوطی... و تا حدودی هم موفق می شی چند تاشو بذاری تو... با این که سر قوطیش تنگه و مدادات هم بلندن
. چند روز اسهال شدی و بردیمت دکتر که گفت چیز مهمی نیست
. هر وقت روی میزا نایلون یا رومیزی باشه، اولین کاری که می کنی، می کشی و جمعش می کنی
.
. دیگه کاملا چسبیدی به من، و فقط کنار من بازی می کنی
. بعد از ظهرا که از خواب پا می شی، خیلی بد اخلاقی :-((( و فقط توی بغل من می مونی، وقتی بابایی می خواد بغلت کنه، دادمی زنی و خودتو می چسبونی به من و عین بچه لوسا هی پاهاتو تکون می دی
. توی خیابون و پاساژا از دیدن مردم کلی کیف می کنی :-))) و فقط می خوای دوست شی باهاشون
. قبلا بیرون، هر خانومی که نگات می کرد می خندیدی بهش ... ولی الان اگه کسی هم حواسش بهت نباشه صداش می زنی و اگه در دسترس باشه مثلا توی مغازه یا اسانسور کنارت باشه، با دست می زنی بهش که نگام کن و باهام دوست شو!!!
. چند روز پیش رفتیم توی یک مغازه پر خانوم، و تو از در که وارد شدی خیلی خوشحال شدی و بعد زدی به خانوم کناریت و تا نگات کرد، خندیدی، خانومه هم خندید بهت و گفت: تو چقدر خوش اخلاقی، می یای بغلم؟؟ که پریدی توی بغلش... و بعد هم با بقیه خانومای همراهش دوست شدی، خندیدی، دالی بازی کردی... انگار نه انگار غریبه ان و بعد که اونا رفتن باز با دو تا خانوم دیگه دوست شدی و...
. اکثرا هم تعجب می کنن که یه بچه به سن تو، خودش این ور و اون ور دنبال دوست می گرده!!!
. دیروز تخت گهواره ایت خراب شد و مجبور شدیم دوباره مثل پارسال توی ننو بخوابونیمت، که خیلی خوشت اومد :-)))) و فکر کنم دیگه بازش نکنیم تا گاهی بازی کنی




. تقریبا یک ماهی هست که اینه رو شناختی و خیلی خوشت می یاد که جلوی اینه وایستی و ادا در بیاری یا بخندی :-)))) هر وقت اینه می بینی، محو خودت می شی... نگاه می کنی... می خندی.... صورتتو اینور اونور می کنی و خلاصه کلی بازی می کنی

. وقتی یه نی نی نذاره مامانش ازش عکس بگیره، مامانه هم مجبور می شه روی تخت زندونیش کنه و کلی عکس بگیره .... این فقط چند تاشه





. و در اخر هم چهارشنبه سوری ( بابایی به خاطر اولین چهارشنبه سوری تو کلی فشفشه و وسایل اتیش بازی گرفت که متاسفانه نتونستم ازشون عکس خوبی بگیرم)
. اماده برای رفتن



. اخرین روز سال 92





بوی عیدی، بوی ....
